رمان خورشید
کافه دختران
خوش امدید
درباره وبلاگ


دختــــر که باشی معنی یتیمی و بی مادری را میفهمی! دختـــر که باشی زبر بودن دست پدرت و چین و چروک های پیشانی مادرت را درک میکنی... دختــــر که باشی حسودی به دختری که غرق عشـــق است را درک میکنی! دختــــر که باشی میفهمی به اختیار خودت گذشتن از عشقت چقدر طاقت فرساست! دختــــر که باشی دنیای دختران را مسخره نمیکنی! دختــــر که باشی بغل کردن عروسک کودکی هایت چه آرامشی دارد! دختــــر که باشی میفهمی چه حس نابی است از وجودت وجودی ساخته شود! دختــــر که باشی جیغ زایمان برایت گوشخراش نمیشود چون پر از درد است اما با شنیدن پاره ی تنت تبدیل به خنده میشود! دختــــر مقامش با توئه مرد یکـــــی است ، او را ضعیفه نگوییم ، ناقص العقل نخوانیم ، او" ســــــــــــــاده" است " خنـــــــــــگ " نیســــــــــــــت. . . !

پيوندها
رمان
جی پی اس ردیاب ماشین
ال ای دی هدلایت زنون led
جلو پنجره زوتی

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان کافه دختران و آدرس cafeedokhtaran10.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 6
بازدید کل : 15643
تعداد مطالب : 23
تعداد نظرات : 5
تعداد آنلاین : 1



<-PollName->

<-PollItems->

<-PollName->

<-PollItems->

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید



موضوعات
رمان
رمان

نويسندگان
خانوم دکتر

آرشيو وبلاگ
آذر 1394


آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
پنج شنبه 5 آذر 1394برچسب:رمان خورشید, :: 10:23 :: نويسنده : خانوم دکتر

فصل 1

ساعت 11

هیوا/مگه  من بهت نگفته بودم لباسای منو نپوش هاا /داد میزد باهمه ی وجودش/تو مگه خودت هزار  دست مانتو نداری الاغ ...؟

معصومه/ هیوا دهنتو ببند درست صحبت کن چطور اون غریبه ها حتی لباس زیرتم می پوشن چیزی نمی گی من که خاهرتم احمق بزرگت کردم سر یه مانتو

 وای باز دعوای اینا شروع شد و خاله معصومه قصدش تحقیر کردنه منه و مطمنم منظورش از غریبه ها من بودم هه حسادت خاصی بهم داره یک سال از مامانم کوچکتر مثلا خاله بزرگمه ولی همیشه باهم دعوا داشتیم البته اون باهمه دعوا داشت یه جور بیماری

20 سالش  بود که با کلی گریه و التماس بابابزرگمو راضی کرد تا قبول کنه با رامبد ازدواج کنه و بعد یک سال بچه دار شدن من از دست پسرشم می کشیدم /سینا/ یه پسر جلف هوس باز ر و ... عوق... از هردوشون بدم میاد سیا 4 سالش بود که خالم تو پ

ارک عاشق یه پسر به اسم داوود شد و اون بهش گفته بود که ارزوشه با معصومه ازدواج کنه و کاش  هیچوقت رامبد وجود نداشت خاله من که عاشق داوود بود از رامبد جدا شد ولی داوود زد زیرش هه کی حاضره با یه زن طلاقی با یه پسر شرو شیطون ازدواج کنه تازه داوود از معصومه سه سال کوچیکتر بود خاله من نه سواد درستو حسابی داشت نه پول ولی خوشگل بود بازیچه پسرای هوس باز به بهانه ازدواج باهاشون دوست می شد خونه هاشون میرفت و .... فقط شانسی که داشت هیچوقت بچه دار نشد

وای که چقد از این زن متنفرم سروار خانواده و مایه ابرو ریزی بخاطر حزانت سینا مهریشو نگرفت ولی روزی 200 هزارتومن فقط به زور از دایی بدبختم می گرفت

-میدونی چیه اینجا کسی دوست نداره ... هرزه ایی سرواری برو از این خونه بیرون

یهو صدا جیغ خاله هیوا امد فک کنم دوباره زدش

_من هرزه ام یا تو که صبح تا شب چسبیدی به اون پسره لات  و...

اخ  خدا دست گزاشت رو نقطه حساس الانه که هیوا منفجر شه سرم درد می کنه دیگه تحمل دادو هواراشونو ندارم کار هروزشونه من تو این خونه ارامش ندارم ولی مجبورم

برای درس امده بودم تهران  خونه مامان بزرگم  و باید تحمل می کردم یا اینکه می رفتم خونه عموم یا عمم که اونا رو اصلا دوست نداشتمو اونجا ازاد نبودم پدرم راضی نمی شد برام خونه اجاره کنه یا برم خابگاه  برخلاف میلم با عصبانیت از جام بلند شدم ساعت 11/15 بودو من کل امروز فقط سه ساعت خوابدم همیشه اینجوری بود

/

-خورشید به اعصابت مسلط باش

/

عصبی بودم سرمم درد مسی کرد ولی حوصله دهن به دهن شدن با مسی /خاله معصومه/ رو نداشتم

مثل اینکه ساکت شدن .. هه یا دایی رامین امده یا یکی زده اون یکی رو کشته رفتم بیرون حدسم درست بود ....

دوستان ادامه رو فردا میزارم زیر همین پست فقط نظر یادتون نره ................فصل دوم

/

رامین امده بودپریدمبغلش

_خوب خورشید خانومبالاخره طلوع کردن ... خورشید خانومی لنگظهره ها

_دایی ...ازیتنکن خسته بودم

-قوبونت بشمبرو صبحونه بخور رنگورونداری

یه چشمی گفتم و رفتم سمت دستشویی تا دستو توصورتمو بشورم نگاهای سنگینخاله مسی روحس میکردم خدا کنه دهنشو باز نکنه که اصلا اعصاب ندارم دستوصورتموشستم

امدم بیرون چشمم به هیوا افتاد کهنیششتا بنا گوشش باز بود واهههه این چه مرگشه چرا با اون چشای عسلیش اینجوریزول زده به من /

یرمو به نشونه جته تکوندادم

-الهی قوربون باربی خانومم برم ....چقد امروزتو خوشگل شدی بیا بپر  بغلم یبینم

میدونم الان می خادحرص خاله معصومه رو دراره واسه همین

نیشم باز شد و رفتمپیششکه تو اشپزخونه وایساده بودوبرام صبحونه گزاشته بود

هیوارو خعیلی دوست داشتم  چونفقط سه سال از من ب زرگتر بود بهش خاله نمی گفتم میگفتماا زیاد نمی گفتم بیشتر هیوایی صداش میزدم البته تو شناسنامه اسمش نرجس بود  کلا مامانجونو بابا جون روانتخاب اسم مشکل داشتن اخرشم اسمی که بابابزرگ  میگت  میرفت توشناسنامه ولی خودشم بچه هارو بااسمی  که مامانی انتخاب کرده بود صدا میزد البته همشون اینجوری نبودنااا فقط هیوا که نرجس بود مامانم که یلداصداش میزدیم ولی در اصل بتول بود و خاله معصومه که در اصل مونا بود ودایی مهدی که در اصل دانیال بود

 هههه زیادن نه توزه  غیرازایناهم خاله دایی دارم خوشبحالشون همو دارن ومث من تنها نیستن

نشستمو شروع کردمبه خوردن  معصومه رومبل سه نفره رو به رو اوپن اشپز خونهنشسته بودو اخم کزده بود .... هیواشروع کرد به شستن ظرفا وبه اخم مسی توجه نکرد ومسیم شروکرد به ور رفتن با تلوزیون و هی الکی کانال عوض میکرد .... این وسط نگاهای سنگین دایی رامین رو رو خودمحس میکردمعاشقش بودم ولی به حدمرگ ازش خجالت می کشیدم نمی دونمچرا ..... بابقیه داییام راحت بودما اما رامین....32سالش بود ... قد بلند مو وچشم مشکی ...مربی ورزش بود زیاد سر در نمیارم ولی تویکی از باشگاه های خوب تهران مربی بود   حسابی هیکلی بود   ...وایی اصلن خوشم نمیاد کدوم دختری از پسر هیکلی بدش میاد ولی این به نظرم دیگه زیاده روی کرده بود .... زیر چشمی نگاش کردموقتی داشتمچاییم رو میخوردم مثل همیشه تیشرت چسبون مشکی پوشیدهو رومبل بنفش رنگ کنار تلوزیون نشسته بود و زل زده بود به من....عه ...خسته شدم عاخه فازت چیه؟

یوهوبی اختیار گفتم

_باغ ساکت بود ناگهان خردمندی گفت

هیوا زد زیر خنده و بهم اپ پاچید ظرف شستنشو تموم کردو امد نشست کنارمو یه چایی برا خودش ریخت مثل همیشه تو لیوان

من همچنان منتظر خردمندی بودمکه یوهو معصومه شروع کرد به بلغور کردن

وای خدای من واقعا چه خردمندی

-رامین تو نمی خای یه خونهجدا برا من بگیری؟

-چرا شوهرتم یابابات ؟.عصبی شده بود از لهنش فهمیدم.

حدسمیزنم یه دعوا حسابی راه بیافته

دایی نزاشت خاله چیزی بگه سریع امد تواشپز خونه

رفت سمت یخچالو یه بسته از قرصایه باشگاشو برداشت و وقتی مشغول ریختن اب از پارچ تو لیوان بود رو به هیوایی گفت

_هیوا... مامان اینا کی میان

_پریشب که زنگ زدم به هما گفت هنوز کاراشون تموم نشده ودادگاه دارن به احتمال زیاد به عیدم نمیرسن

-اه....این بابا هم شورشودراورده ...ول کن دیگه پدر من ... مگه مهریه این یکی روتونسی بگیری که مهریه اونیکی رو بتونی ؟

من کع عین.....

 

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: